|
پيش ترها غصه ي نخواستن را مي خورديم غصه ي نبودن غصه ي نديدن اما حالا بايد غصه ي خواستن را بخوريم غصه ي بودن غصه ي ديدن چقدر همه چيز زود رنگ عوض مي كند فكر مي كردم امروز با بقيه ي روزها فرق داشته باشه...لااقل يه فرق كوچولو،اما.... راستي 88/8/8 براي شما با بقيه ي روزها فرق داشت؟؟؟؟؟؟؟؟
از آن دست آدمهايي بود كه براي هميشه مي توانستم چهره اش را به خاطر بسپارم،مردي با هيكلي درشت و تنومند،همراه صورتي با موهاي در هم بر هم كه تراكم مو گونه ها و گردن را هم پوشانده و با موهاي چرب و بهم چسبيده ي سر تزئين شده بود.پيشاني رنگ برگشته! قيافه ي عبوس و كت و شلواري كه در طرح و رنگ با هم غريبه بودند،بيشتر از آنكه جلب توجه كنند مرا به فكر فرو مي بردند.سعي كرده بود خوشبو باشد،اما عطري كه استفاده كرده بود اين توانايي را نداشت تا بر بوي تند عرق تنش غلبه كند.چيزهايي كه مي ديدم برايم خيلي جالب بود،چرا كه همه ي اين مشخصات منحصر به فرد،متعلق به كسي نبود جز جناب آقاي دكتر......مدير بخش....................كه در بدو ورود به جلسه صحبتهاي خود را اينطور آغاز كرد:"اولين نكته اي كه ما بايد به آن توجه كنيم بحث زيبايي و زيبا سازي شهرمان است"! |